جهانی به وسعت کتابخانه محمد پسندی
یونس زارعیون araz_axarsoo@yahoo.com

محمد پسندی- مبارز – اسطوره شناس – تاریخدان وزیبایی شناس شهرمان بود . نه از ان نوع استادان زیبایی شناسی که دستمال گردن را جایگزین کروات کرده و از وجودشان غرور زیبایی شناسی میبارد . او زیبایی شناسی را در اخلاق و رفتار و وجود زیبایش ریخته بود قیا فه اش زیبا بود و دو ست داشتنی و رفتارش سر شار از زیبایی . بوف کور را بهتر از همه می دانست و سطح سواد هنریش تا نقد نوشته های بیضایی میگویند گروهی فیلم ساز از تهران امده بودند تا مرحوم پسندی برایشان از هنر حرف بزند جلسه از سا عت ده شب تا صبح فردای آن روز طول کشیده بود.
تابستان امسال که ایام تعطیلات را در تبریز میکذراندم .دنبال( کتاب قوپوز ساز افرینش) در کتاب فروشی روبروی ارک محمد پسندی را دیدم همراه دوستم سعید بودم سر صحبت باز شد مشکلات پایان نامه و ... سعید از صادق هدایت و بوف کور پرسید بوف کور را به طور زیبایی توضیح داد و ان را چون فشردهای در گلو یمان ریخت کتاب داستان لنگستن هیوزترجمه بهروز تبریزی؟ را در دست داشتم. کتاب را گرفت ورق زد دستم را گرفت مرا به خاطراتش برد از صمد بهرنگی علی رضا نابدل مناف فلکی و رفت امد انها به خانه اشان گفت.از قوپو زساز افرینش پرسیدم کتاب فروشی نداشت فردای ان روز محمد پسندی را هنگام شطرنج بازی کردن در پارک محله ملاقات کردم هم محلایمان بود وجوانهای محل عشق یک بار شطرنج بازی کردن با او را داشتند . مقاله ای مینشتم در مورد غار افلا طونی و ماهی سیا ه کو چولوی صمد زیاد موافق نبود بحث زیبایی شناسی شد وی کباره به هیدیگر وهستی زمان رسید از دازاین و انسان موجود مرگ اگاه بحث می کرد مرا به خانه ا ش برد چند باری به خا نه اشان رفته بودم با پسرش بابک دوستم در طبقه زیر زمین کتابخانه مجهزی داشت در ان لحظه یاد مقدمه کتاب سید حسن نصر ( سنت عقلانی اسلامی در ایران) افتادم که د رمورد منابع فلسفه شرق نوشته بود منابع فلسفه شرق در کتابخانه های پاریس و امریکا و چند کتابخانه شخصی در تبریز نگهداری می شود ان موقع از نوشته دکتر نصر تعجب کردم اما وقتی کتابخانه مرحوم پسندی را دیدم باور کردم که در تبریز مردانی هست که.......
کتابش را به من هدیه داد ودر صفحه اولش نوشت (برای یونس به خاطر دوستی و اشنایی مان) پانزده سال مدت کمی نیست تا همسا یه محمد پسندی باشی واز صمیم قلب دوستش نداشته باشی . یک کتاب در مورد اسطوره وکتاب دو جلد یهستی زمان هیدیگر را داد و گفت کتاب ( انسان و اسطوره هایش) را زود می خواهم اما هیدیگر را هر وقت خواستی بیاور در ضمن هر کتابی لازم داشتی بیا و بردار لازم نیست از بیرون بخری ودر مورد قوپوز اگر سوالی داشتی بپرس.
شروع کردم به خواندن( قوپوز ساز افرینش) کتابی است نه برای خواندن که برای فهمیدن بر خلاف نقد برخی از دوستان که ان را کتابی درهم وبر هم میدانند مرحوم محمد پسندی با طبقه بندی مطالب به کالبد شکافی وچگونگی درست شدن قوپوز وتوضیح اسطوره دده قورقود درمواردی تلفیقی از بوف کور صادق هدایت اورده وبرداشت خود را توضیحخ داده است مطالب کتاب به صورت طبقه بندی شده به ذهن مخا طب ار سال میشود با یک مشکل که هیچ کس نمی تواند کتاب را سرسری بگیرد بلکه باید فهمید و پیش رفت .
اما در مورد هیدیگر وهستس زمان هیدیگر توضیح میدهد که انسان موجودی است مرگ اگاه و مردن خویش را میداند حال آنکه حیوان فاقد چنین خصوصیتی است و... برای ای موضوع اصطلاح دازاین را پیشنهاد کرده بود اما در ان کتاب ننوشته بود که اگر اشخاصی همچون محمد پسندی مرگ را به سخره بگیرند و با مرگ عشق بازی کنند چه باید نامید و پیشنهاد کرد.دو هفته بعد از خواندن قوپوز پدرم که هر روز مرحوم پسندی را در پارک ملا قات میکرد شب در خانه گفت که اقا محمد مریض است ود رجواب پدرم که علت بیماری اش را پرسیده بود گفته بود که دکتر گفته اگر عملت کنم میمیری؟! خبر همچون اب سردی بود که به سرم ریختند. اری خودش میدانست جرات نداشتم تا پیشش بروم . خواهر کوچکم که در واقع محمد پسندی در بزرگ کردن و محبت به او و سایر بچه های محله در خانواده ما و سایرین سهم داشت هر روز صبح وقتی به مد رسه میرفت روحیه اش این شده بود که مرحوم پسندی صبح زود از پشت درختان پارک با او سلام علیک میکرد و برایش دست تکان میداد .همه نگرانش بودیم احالی محل بچه ها وجوانهایی که با او شطرنج بازی میکردند همه نگران حالش بودند . بچه ها به طرز عجیبی دوستش داشتند او به بچه ها هم سلام میکرد .
روز بیست سوم بهمن نوید اس ام اس زد (محمد پسنندی تبریزین ادلیم اوسطوره بوله نی وفات ایدی باشیز ساغ اولسون)زنگ زدم خانه خواهر کوچکم با صدای گرفته گفت اقا محمد مرد دیگر کسی در عید تخم مرغ رنگی برایم نمیدهد گوشی را به مادرم داد مادرم گفت از بیمارستان مرخص شده بود هنگام برگشتن به خانه در ماشین پسرش بابک جان داده است .
حرف اخر: تابستان 88 است بچه های محل در پارک شطرنج بازی میکنند غایب میدان کسی که اگر یک روز نمی امد همه نگرانش میشدند و کسی که همه دوست داشتند با او شطرنج بازی کنند دیگر نیست محله مان دیگر سوت و کور است بچه های محل دیگر نباید منتظرش بمانند او دیگر نمیاید .ودریغ که هیچ کس نمیتواند جایش را بگیرد او یگانه دوران ما بود .
چه شور انگیز انگیز است تراژدی مرگ انسانی که میداند خواهد مرد اما خم به ابرو نمیاورد باز همان است که بود ایدین سردار نیا میگفت وقتی به ملا قاتش در بیمارستان رفتم دکتری که برای روحیه دادن به او امده بود را از اتاق بیرون کرد به او گفته بود به من روحیه نده من پنج سال دیر کرده ام صادق هدایت 49 ساله بود که مرد . اما حیف وصد حیف که محمد پسندی در اوج شکوفایی اش رخ در نقاب خاک کشید . اگر بود دده قورقو.د را تمام میکرد و چه خدمتها که به فرهنگ مردمش انجام میداد یاد و نامش گرامی و روحش شاد
